جای خوب و خلوت
وقتی داشت هفت سالم میشد، پدرم را در حادثهای که اگر اینقدر تلخ نبود شاید از فرط سادگی مسخره مینمود از دست دادم. بعد از بیشتر از بیست سال، دیگر در زندگی من اثری از او نیست مگر جای خالیاش در کنار مادرم و زنندگی عکس مردی که حالا تازه باید پنجاه و پنج ساله باشد روی دیوار با یک روبان مشکی. آخرین خاطرهای که از پدرم دارم دعوایی بود که با من به خاطر شیطنتی احمقانه کرد. جالب نیست که این آخرین خاطرهام از پدری که دیگر صورتش و صدایش دارد از ذهنم میرود باشد؟
اگر من ده برابرِ این چیزی که هستم انسان بهتری باشم با اراده قویتر و تواناییهای بیشتر، باز هم نخواهم توانست پس از مرگ همسرم، هم درسِ رها شدهام را از سر بگیرم و تمام کنم، هم سه پسرم را بزرگ کنم و از آب و گل درآورم. مادرم دستکم ده برابر بهتر از من است.
فکر میکنم شانزده ساله بودم – خندهدار است که درست به یاد ندارم – که پدربزرگم هم در اثر ابتلا به سرطان درگذشت. مرد جالبی بود. من که خیلی دوستش داشتم. دست کم فرصت داشتم این یکی را کمی بشناسم. هنوز هم گاهی یاد تکیه کلامها و رفتارهایش میکنم.
مادرِ مادرم بیشتر از ده سال است که به خاطر سکته مغزی قدرت حرکت دادن نیمی از بدنش را از دست داده. بیچاره مدتها با معلولیتش جنگید ولی یکی دوسالی است که دیگر حتی به کمک چهارپایه و عصاهای مخصوص هم راه نمیرود. این اواخر دیگر حتی از بسترش هم بر نمیخیزد. نمیدانید (یا شاید هم میدانید) که دیدن او چه سخت است وقتی به تنها چیزی که میتوانم فکر کنم روزهایی است که در کودکی به خاطر بیماریِ سرخک یا سرخجه یا آبلهمرغان روزهای متمادی به مدرسه نمیرفتم و در نبود مادرم او به من میرسید و به من چه خوش میگذشت. نمیدانید (یا شاید هم میدانید) که دیدن او چه سخت است وقتی هنوز طعم قرمهسبزی و لوبیاپلوی او زیر دندانم است. نمیدانید، یا شاید بدانید که ندیدن او چه سخت است. ولی میدانم که نمیدانید ندیدن مادرم چقدر سختتر است.
نام این پُستم را گذاشتم «جای خوب و خلوت». شاید بهترین توصیفی که درباره مرگ خواندهام این شعرگونه از آرتور کلارک در کتاب آخر سری «راما» باشد:
شنیدهام که گور جای خوب و خلوتیست
ولی کسی در آنجا تو را در آغوش نخواهد گرفت
هیچ متنی به قشنگی واقعیت احساس این متن نمی توانست من را اینقدر دلتنگ مادربزرگی کند که بیست و پنج سال با معلولیتش جنگید و خندید و قصه گفت و آواز خواند و الان سه سال است که عینک ته استکانی اش روی بالاترین طاقچه اتاقش هنوز به ساعت نگاه می کند تا دلیلی برای نگرانی برای بچه ها و نوه هایش بیابد
داشتم فکر می کردم من هم که 6 ساله بودم چیز زیادی از پدرم یادم نمیاد ولی کتکی که خوردم و انصافا حقم هم بود جزو معدود خاطره ها و صداهایی هست که تو ذهنم مونده
آی گفتی مادر بزرگ. آی گفتی سکته مغزی. آی گفتی این اواخر دیگر حتی از بسترش هم بر نمیخیزد… مادر بزرگ ها چقدر دوست داشتنی اند. آدمی رو با چشم خودت ببینی که یک قرن زندگی کرده و هنوز دو سه تا دندون سالم براش مونده و … چند ساله که دیگه راحت شده
اما ندیدن مادر… این یکی از همه سخت تره. در ضمن هیچوقت نمیشه یه مادر رو با خودت مقایسه کنی. دکترای فلان و بیسار هم که بگیری و مادرت یه فوق دیپلمه معلم بازنشسته هم باشه باز هم تو هیچی نیستی. هیچی
راستی یاسر، چرا یعضی ها اینقدر بعضی موارد زندگیشون شبیه همه؟
خیلی قشنگ بود، وجود مامان واسه آدم یه نعمته و ندیدنش یه درد، هر چقدر مطمین باشی جاش خوبه، بازم دلتنگش میشی و دلت مهربونیهاشو میخواد…!
چیزی که از دل بیاد به دل میشینه ، ولی کم پیش میاد چیزای خیلی تلخ هم این طور به دل آدم بشینه . یه آرزو برات دارم که زاده نسل پدر بزرگ و مادر بزرگت که تو باشی … اون روزی که کسی از نسل من در سال های آینده تو نت (اگه اینترنتی باشه ) جستجوت کنه تورو ، خودتو ابدی … کرده باشی و تلافیشو سر زندگی گذشته در بیاری …
emruz 5 shanbas. saalgarde madar bozorgam.
lams shodam!